|
به دنبال آخرین ستاره ی روزهای تنهاییم میدوم و میدوم چه زیباست سکوت دل انگیزش و چه زیباتر روشنی ـ خاموشش به دنبالش میدوم بی آنکه بدانم سکوت ستاره مرا دچار کرده دچار دچار ـ عشق و تنهایی و تنهایی چه زیباست در اوج ـ همهمه ی دل اکنون فراموش میکنم روزهای دلتنگی را و روزهای تنهایی دل را که فراموش شد دل تنهایم و تنهایی دلم
رها شدم از وجود خاکستریم و چه بی بال در شوق آمدنش پر کشیدم در اوج چشمانش محو شدم و چه بی تاب شدم از لحظه ی آمدنش او چه زیباست زیبا چون وجود رویاییش او در من چه با شکوه من در او چه پر غرور میروییم و چه زیبا میروییم و چه زیبا وجودش را حس میکنم از گرمای تنم از ضربان ـ قلب کوچکش که میتپد و میتپد و مرا تا لحظه ی آمدنش بی تاب میکند بی تاب . . .
اشکهایم
جاریست همچو دلم اما تو باور
نکردی دلم را و اشک هایم
را که برای
تو ریختم اشک هایم
را به تمسخر
_ کودکیم
دیدی و کاش اشک هایم به سادگی
کودکیم بود که
میگریستم برای
عروسکی که قلبش
شکافته شده بود نمیدانستم روزی
میگریم از
شکافته شدن _ قلبم به دست
او که مرا عروسکی
دانست . . .
هوایم شدی و بی هوایم کردی بی هوا نفس کشیدم و چه دشوار شد هضم هوایم و چه دشوارتر درک _رنگ _ خاکستری _ رویاهایم و تو چه آسان بر بادم دادی از بام تنهایی رویاهایم من شکستم از تنهایی شکستم تکه های _ قلبم بر جاست قدمهایت را بپا
عاشقی کردم و گفتم با عشق میتوان زیست دریغ از این که عاشقی بهانه ایست برای نبض لحظه هایم و برای زیستنم عاشقی بهانه بود برای زندگی و تو بهانه ی عاشقی زنده خواهم ماند و نبضم را برای تو روانه میکنم ای که تو بهانه یی برای زیستنم و برای عاشقیم با من بمان که تو تنها برایم عشق را زمزمه کردی با من بمان . . .
سهم من از آبی آسمان تنها قاصدکیست که بر بادش دادم تا آبیترین آبی را تقدیم ـ وجود ـ آبیش کنم تا بداند در آسمانش قاصدکیست که به امید ـاو پر میکشد . . .
از خوشی میگویم که تمام خوشی ام از اوست با صدای تو چرا من هستم من تو را میخواندم که تمامی وجودم از توست تو مرا میراندی که عشقی نباشد هرگز که نباشد عشقی!
لمس کردم نگاهت را که چه شرمگین شده بود از فرط خجالت لمس کردم دلت را که شیدا شده بود در اوج سخاوت لمس کرم لمس کردم نگاهت را و چشمانت را که چه بارانی شد در اوج نجابت تو چه زیبا بودی و منم محو نگاهت به تو گفتم که دلم را بردی و چه سرگردانم در این دل ـ بی نهایت تو دلم را بردی به اسیری بردی و منم شدم عاشق زارت عاشق چشم خمارت باز گفتم که تو را میخواهم باز گفتم که تو را می خواهم و تو گیرا گفتی که منم شیدای نگاهت نبض من جاری شد در اوج نگاهت و نگاهم شرمگین از صورت ـ گریانت من تو را بوسیدم تو مرا بوییدی و شدی زمزمه ی ـ لحظه ی ـ تارم تو مرا بوییدی و زمزمه وار گفتی که شدی عاشق زارم
پر كشيدم از قفسي كه قفس نبود براي من زندگي بود قفسي كه با بي نهايت چشمانت چشم ميشد و مينگريست به درياي وجودت بي وجودم كردي با رها كردنم رهاي ـ بي رهايم من آن زمان كه گريستم از آزاديم من زنداني ـ آزاد ـ تو بودم كه رهايم كردي به دست ـ هجوم ـ بي غيرت باد رها از چشمانت شدم و بي نگاهت نابينا شدم مرا با دستانت زنداني كن و بنگر به چشمان ـ بيناي ـ نابينايم
خیانت کردی چه آرام به دلم دل _ پر دردم و دلم را چه آرام با نگاهت بردی یاد تو می اید روز اول در نگاهت موج میزد صورت پنهان ـ من میگریختم من از احوال تو و از چشمان _ تو که مهم بود برایش صورت زیبای من چشمانت را به خاطر دارم همچو قلبت که پر از جرم بود و خیانت دست در دست تو دادم و دلم جاری شد بر نبض نگاهت چه امیدوار به سویت پر زدم و شدی تو شدی پروانه ی قلب _ من یاد داری آن روز را روز تلخ آن خیانت که چه آسان در نگاهت شده عادت من گرفتار _ خیانت شدم و شدی تو شدی قاتل من قاتل _ دل _ من هیچگاه فراموش نکردم فراموش نکردنت را و شدی تو شدی فراموش _ خاموش من تو برو از دل _ من تا بگویم که چه دلتنگ شده این دل من کاش در چشمان _ تو گم میشدم کاش پیدا پنهان میشدم تا نبینم خائن _ جانم شدم تو خیانتکار خائن شدی
|
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
Home
|